تبلیغات
جوک یا عشق
جوک یا عشق


©

پنجشنبه 18 اسفند 1384


دیـــد موسـی  یکی  کس  را بـه  راه       کاو  همی  نالید: ای آمرزگاه
کـس  به من  دادی  و کیر به دیگران     آرزو  دارم  کیری  بینم  در آن
کـــس  نـدادی کـه  کنم  من تـوی آن       شست و سبابه، خیار و بادمجان!
وحــــــی آمد سوی موسـی  از  خـدا     شد کس این زن حلال بر تو ز ما
چون که موسی این عتاب از حق شنید     کرد دو پا قرض و بر سویش دوید
لـیک  تـا تنبـان  زن  را بـرکـــــشید      تا که آن کس را بر آن  اندام دید
از هراس  و  ترس دو متری بر جهید     رو بکرد  بر آسمان و فریاد کشید:
من  به  عمرم کس  چنین  نـی دیده‌ام     چاه  یوسف  را بدان  ترجیحیده‌ام
کـــیر  بــهر کـــس  کــــردن  داده‌ای      نی برای چـــاه پرکــــردن داده‌ایSmiley

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1384 و ساعت 04:03 ق.ظ توسط : امید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

یکشنبه 25 دی 1384


گاوی دو سه در میان آخور ----- بودند به هم رفیق و دمخور

و یک گاو کُسخُل و نادان ----- حشری شده بود میان ایشان

روزی دو سه وعده جلق میزد ---- آبش رو با پاکفوم پاک میکرد!

گاوان دگر همه پریشان ----- در دور و برش ز قوم و خویشان

گفتند پسر! تو را چه حال است؟ ----- این کون تو چقدر باحال است

گفتا که کنار آغل ما ----- بود آغلی با یه گاو زیبا

حوری صفتی ، بلند گاوی ----- که بکرده راست کیر راوی

روزی به هوای گشت و صحبت ----- با یه عالمه خایه و جرأت

روی چمن و کنار گاری ----- رفتم به هوای خواستگاری

گفتم : سرحالی یا حبیبی؟ ----- گفتا به تو چه! مگر طبیبی؟

چون رید به هیکلم دلــــدار ----- به این سخن و بدیــــن گفتار

عزم کردم من بر مخ زدنش ----- لاسیدن و بعد سیخ زدنش

گفتم که عزیز قهوه رنگم ----- ای خوشگل خوشگلا، قشنگم

عاشق شده ام به شاخ نازت ----- بر چشم درشت نیمه بازت

ای من بشوم فدا و قربان ----- بر آن دهن همیشه جنبان

ای من به فدای سینه هایت ---- کُرست نداری؟ بخرم برایت؟

نه یکی، نه دو تا، نه سه و چهار ---- ماشالله داری ممه بسیار

حرفی بزن و به جای نشخوار ----- یک چاره به پیش ما تو بگذار

گفتا که تو عاشقی؟ به سمّم ----- مجنون شده ای؟ به موی دمبم

تنها بروی به خواستگاری؟ ----- گوساله! مگر پدر نداری؟

فردا که بشد دم سحر گاه ----- یکدسته بخر ز یونجه و کاه

با پدر بیا به خواستگاری ----- در زیر همین درخت و گاری

صبح سحر از میان تختم ----- برجستم و از طویله رفتم

در راهِ خرید دسته کاه ----- خشکم زده شد سریع و ناگاه

قصاب به پیش چرخ گاری ----- در دست گرفته تیغ کاری

لیلی مرا گلو بریده ----- کشته است و ورا شکم دریده

از جور و جفای مشتی عباس ----- آن لیلی من بگشته کالباس

از بهر غم و غصه بسیار ---- سُمّ و کیر خود بگرفته ام کار

اکنون جز جلق مرا چه کاریست؟ ----- همیشه مرا کمر، خالیست

با یاد کس و کون بلورش ----- هی جلق میزنم به یاد رویش
همه جوره دیده بودیم ولی این عجیبه

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : امید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

یکشنبه 11 دی 1384

نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1384 و ساعت 08:01 ق.ظ توسط : مهدی
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

پنجشنبه 3 آذر 1384

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ توسط : مهدی
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© مادر

دوشنبه 30 آبان 1384

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ توسط : مهدی
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© ... Love is

یکشنبه 29 آبان 1384

 عشق یعنی هرچه بینی عکس یار عشق یعنی انتظار و انتظار...

نوشته شده در یکشنبه 29 آبان 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ توسط : مهدی
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© Scooter

پنجشنبه 26 آبان 1384

Lights Out.01

Hello,,good to be.02

03. privileged to witness

Rock Bottom.04

05. The Leading Horse

06. Take Me Baby

07. Apache

08. See Me, Feel Me

09. Unity Without Words pt.3

10. Everlasting Love

11. Seven Bridges

12. Mesmerized

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : مهدی
ویرایش شده در جمعه 27 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© After Shave

پنجشنبه 26 آبان 1384

صبح به سختی از خواب بیدار می شوید. رادیو را روشن می کنید:
"به به...! چه روز قشنگی است امروز. یک روز عالی! دوستی می گفت..."
اما شما معتقدید که امروز، روز بسیار زشت و چرت و پرتی است. دوست آن گوینده هم غلط کرده که گفته هوا بهاری است. اصلا غلط کرده هر کسی درباره امروز حرف زده! یکی از دلایل ناراحتی تان این است که از اصلاحات متنفر هستید و امروز مجبور هستید که ریش تان را مرتب کنید. ماشین ریش تراش را بر می دارید. با عصبانیت جلو آینه حمام می ایستید و علیه خودتان شعار و فحش می دهید. ناگهان ماشین ریش تراش از مسیر منحرف می شود و قسمتی از ریش تان را می زند. می خواهید ریش بلند خود را کوتاه و همسطح قسمت خراب شده کنید. ولی آن قسمت سه تیغه و صاف شده است. به ناچار کاملا اصلاحات می کنید. در آخر هم کرم
"افتر شیو" پسرتان را به صورتتان می مالید امروز کنفرانس مطبوعاتی دارید. شما رئیس اداره ای هستید که اگر با آن قیافه دیده بشوید، فاجعه رخ خواهد داد. تصمیم می گیرید با منشی خود تماس بگیرید و جلسه را کنسل کنید. ولی بهانه ای برای این کار ندارید. از طرفی نیز مطمئن هستید که اگر همسرتان قضیه را بفهمد، آنرا همه جا پخش می کند. چون برادر بی سواد و معتاد او را در اداره مدیر یکی از بخش ها کرده اید ولی حالا پسرعمویش را استخدام نمی کنید. همسرتان قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. به ناچار تصمیم
می گیرید که بلایی سر خودتان بیاورید تا آن را بهانه کنید و تا ریش تان مثل روز اول نشده در انظار حاضر نشوید. به آشپزخانه
می روید و کارد را بر می دارید. ولی نمی دانید آن را به کجایتان بزنید. می ترسید که از شدت خونریزی بمیرید. از طرفی هم مطمئن هستید که در هر حال اگر با آن شکل و شمایل به اداره بروید، به زودی مجبور به خودکشی خواهید شد. فکر می کنید مسموم شدن هم خوب است. در یخچال به دنبال یک ماده خوراکی می گردید که تاریخ مصرف آن گذشته باشد. ولی همه چیز را تازه خریده اید. از فکر مسموم شدن هم بیرون می آیید. فکری به ذهنتان می رسد. با خودتان فکر می کنید که می شود یک جایی از بدن خود را عمل جراحی کنید. اینجوری در بیمارستان بستری می شوید و کسی را به حضور نمی پذیرید. با یکی از دوستانتان که پزشک است تماس می گیرید. او عمل آپاندیس را پیشنهاد می کند. شما قبلا این کار را کرده اید. به دکتر می گویید که دوران استراحت پس از عمل جراحی باید به اندازه ای باشد که ریش تان در این مدت در بیاید. دکتر می گوید که چون کاملا سالم هستید تنها دو راه دارید. زایمان کنید، یا مثل
مایکل جکسون عمل کنید. از دکتر خداحافظی می کنید. تصمیم می گیرید که سکته قلبی کنید. برای این کار باید حسابی عصبانی بشوید. به منزل مادر خانم تان زنگ می زنید و هر آنچه که در این چند سال نگفته اید را می گویید. سپس گوشی تلفن را می گذارید و تلفن را از پریز می کشید. بجای عصبانی بودن احساس سبکی می کنید. کنفرانس مطبوعاتی تا دو ساعت دیگر شروع می شود. تنها یک راه برایتان باقی مانده و آن این است که در مسیر اداره تصادف کنید. پشت چراغ قرمز توقف کرده اید. بیلبورد سر تقاطع را نگاه می کنید. تبلیغ یک کرم مو بر صورت است که برای همیشه موها را از بین می برد. خنده تان می گیرد. شیشه کرم برایتان آشنا است. شبیه کرم "افتر شیو" پسرتان است. دقت می کنید و متوجه می شوید که خودش است. صورت صاف تان را در آینه می بینید و فریاد می زنید:
- خوشگل...!!!...
راننده خودرو کناری فکر می کند که به همسر او متلک انداخته اید. با عصبانیت می گوید:
- الان خوشگل را نشانت می دهم!
 سپس پیاده می شود و به طرف اتومبیل شما می آید. گاز می دهید و فرار می کنید. او هم به دنبالتان می آید. تعقیب و گریز آغاز
می شود. نمی توانید از دستش فرار کنید. در یک خیابان ناگهان متوجه می شوید که پشت سرتان نیست و گم تان کرده است.
می بینید که ورودی یک پارکینگ باز است. داخل آن می پیچید و تصمیم می گیرید که مدتی در آنجا بمانید تا مطمئن بشوید که راننده عصبانی شما را گم کرده است. یک گوشه از پارکینگ پارک می کنید. سرتان را روی فرمان می گذارید و نفس راحتی
می کشید. کسی به شیشه می زند. نگاه می کنید. نگهبان اداره است. شما را بدون ریش نمی شناسد. راننده آن خودرو که تعقیب تان
می کرد خبرنگار است و با همسرش برای شرکت در کنفرانس مطبوعاتی شما به اداره تان می آید.

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : مهدی
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()